شعر شاه نعمت الله ملی
ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
اقرار بیاری به خدایی خدا
ای آنکه طلب کار خدایی به خود آ
از خود بطلب کز تو خدا نیست جدا
اول به خود آ چون به خود آیی به خدا
اقرار بیاری به خدایی خدا
ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
| نه هر که چهره برافروخت دلبری داند | نه هر که آینه سازد سکندری داند | |
| نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست | کلاه داری و آیین سروری داند | |
| تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن | که دوست خود روش بنده پروری داند | |
| غلام همت آن رند عافیت سوزم | که در گدا صفتی کیمیاگری داند | |
| وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی | وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند | |
| بباختم دل دیوانه و ندانستم | که آدمی بچهای شیوه پری داند | |
| هزار نکته باریکتر ز مو این جاست | نه هر که سر بتراشد قلندری داند | |
| مدار نقطه بینش ز خال توست مرا | که قدر گوهر یک دانه جوهری داند | |
| به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد | جهان بگیرد اگر دادگستری داند | |
| ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه | که لطف طبع و سخن گفتن دری داند |
خارها
خوار نیستند
شاخههای خشک
چوبههای دار نیستند
میوههای کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش میرسد:
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف میکنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب میخورد!
می گويند فيلهای پير
فرا رسيدن مرگشان را می دانند
چند روز قبل
سرشان را پايين انداخته
با تکان خرطوم هايشان
به انزوای جنگل پناه می برند
و در سکوت به انتظار مرگ دراز می کشند...
از ترس فيل شدن
در اين دقايق آخر
دلم عجيب می گيرد.
لحاف کهنه زال فلک شکافته شد
و پنبه کوچه و بازار شهر را پر کرد
و دشت اکنون سرد و غریب و خاموش است
آهای لحاف پاره خود رابه بام ما متکان
که گرچه
پنبه ما را همیشه آفت خورد
و دشت سوخته از پنبه سپیده تهی ست
جهان به کام حریفان پنبه در گوش است
جامی است که عقل آفرین می زندش صد بوسه زمهر بر جبین می زندش
وین کوزه گر دهر چنین جام لطیف می سازد و باز بر زمین میزندش
دردا که درین راه بسی رنج کشیدیم بس راه بریدیم و بمنزل نرسیدیم
قومی که ره راست گزیدند ، رسیدند ما در غم تحصیل ره راست خمیدیم
آنقوم گر آرام گذشتند ، گذشتند ما در پی آرام همه عمر طپیدیم
گفتندکه این راه بمقصددوسه گامست طی شد همه عمر و بمقصد نرسیدم
گفتند ز خود تا نرهی ره نشود طی جان رفت برون از تن واز خود برمیدیم
بشکافت غبار از سر خار ره و بنمود بودیم خود آن خار که در پای خلیدیم
هر تخم که در مزرعه عمر فشاندیم حیرت درویدیم و بحسرت نگریدیم
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست در بند سر زلف نگاری بوده ست
این دسته که بر گردن او می بینی دستی ست که بر گردن یاری بوده ست
يك چند به كودكي به استاد شديم يك چند به استادي خود شاد شديم
پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد از خاك بر آمديم و بر باد شديم